affiliate marketing google-site-verification: google18001669fb1fbed9.html گلهای رنگارنگ


گلهای رنگارنگ

شعر،ادبیات و تاریخ ،شعرای نامدار ایران

درختی بودم

 با برگهای  سبز امید

 و گلهای سرخ ارزو

در جستجوی نسیم

از ریشه جدا ماندم

رسیدم به  سرزمین  اندوه

 

بی نام و بی هویت

شدم اسیر و دست بسته

ضرب و شتم شد روزی من

خشکید شاخه هایم

 پژمرد گلهایم

شدم مجنون در انسو

 

در  شب ناامیدی

با ارزوی  خفته

بال وپر شکسته

رسیدم باز به این سو

 

سهم من این بود

از همه ی بود و نبود

سهم من این بود

از همه ی بود و نبود

نوشته شده در 2013/6/12ساعت 17:39 توسط شکوه| |

 

 

مرزها را بگشاییم

 

ایستاده ایم بدون مرز

با تمدنهای کهن

و فرهنگهایی که در چشمان تو متولد میشوند

دستانم را بگیر  برادرسیاهم

قلبت سپیداری از سیاهی جانهای سیاه است

دستانم را بگیر خواهر سرخم

سیمای تو شرمنده میسازد مرا

میان این همه درد....

 

نوشته شده در 2013/6/8ساعت 1:37 توسط شکوه| |

غریب

غریب از کوچه میگذرد

ورد پاهایش در برف گم میشود

بدون اینکه هیج پنجره ای او را بشناسد

 

شکوهه

نوشته شده در 2013/6/7ساعت 18:35 توسط شکوه| |

ابدیت

 

درسکوت تاریکی

در صدای روشنایی

انسانی را فهمیدم

که نور مینوشید

دانه های شادی میکاشت

گل دوستی میبافت

و منهای  انتطار......

  تو را میسرود

تا نهایت ابدیت............

نوشته شده در 2013/6/7ساعت 18:32 توسط شکوه| |

 قاصد ک به من گفت

رفیقان  سبز

سبز خواهند ماند

در سبزه زار زندگیت

مثل سرسبزی سرو

و باد انها را  نخواهد برد بهر طرف

 

 

شکوهه

 

 

نوشته شده در 2013/6/7ساعت 17:39 توسط شکوه| |

Miniature
نوشته شده در 2012/11/14ساعت 15:54 توسط شکوه| |

http://www.youtube.com/watch?v=QATAU3zzg_M&feature=g-upl
نوشته شده در 2012/11/14ساعت 15:50 توسط شکوه| |

 
نوشته شده در 2012/11/6ساعت 3:8 توسط شکوه| |

 

به عشق تو

 

به عشق تو شعله شدم

سوختم و زنده شدم

به مهر تو ماه شدم

به  شوق تو بال شدم

عاشق پرواز شدم

مرغ خوش آواز شدم

شهره ی افاق شدم

مست و خطا کارشدم

مست وخطا کار شدم 

 

شکوه

 ژانویه 2012

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

  

  

راز گل

ای گل سحرامیز  و راز افراز

وه که چه مینا و با معنایی

تو پیام تمام عاشقان دینایی

  زینت روح و روانی

دلها با   تو بهم می امیزند

بی تو میمیرند

نفسها  با عطر تو مست

عاشقان   مجنون

چهره ات همچون ماه

 دستهایت  سبز

دیدارت زیارتی والا

فراموشی دنیا

عشق وصفا

دریغا

عمر تو بس کوتاه

همچون نسیم سحرگاه

اما پربار

اما پربار.....

 

 

 

 

باغ زندگی                                                                                    

 

توی باغ زندگی

گل با گل نمیمونه                                                                 
هر گلی کوله باری بدوش داره و میرونه
سر راهش گلا رو می چینه
و زیر قدماش میسوزونه
سرراهش گلا رو می چینه
و زیر قدماش می سوزونه

 

نوشته شده در 2012/10/28ساعت 18:14 توسط شکوه| |


 

 من و دختر خاله ا م مهتاب  همسایه دیوار به دیوار بودیم افتاب که غروب میکرد درحیاط خانه قایم موشک و خانه بازی و گاهی یه قل دو قل بازی میکردیم

روزهای جمعه وقتی خورشید طلوع میکرد به پشت بام میرفتیم و بادبادک بازی میکردیم اما در روزهای ابری  و بارانی به  زیر زمین خانه میرفتیم  و در انجا  با ترس و لرزهمدیگر را در آغوش میگرفتیم و میبوسیدیم و بعد هم باهم ورق بازی میکردیم. بعضی اوقات هم در کوچه با بچه های محل فوتبال بازی میکردم.  مهتاب  تماشاچی بازی بود اوخیلی فوتبال را دوست داشت ولی اجازه نداشت بازی کند. هروقت گل میزدم برایم دست میزد و هورا میکشید .کم کم دراین  بازی مهارت یافتم و به ان علاقه مند شدم بطوریکه بعدها  به عضویت  تیم  فوتبال در امدم.

                                                                                                                 

در یک بعد از ظهر زیبا و افتابی بهاری که برای مسابقه ی فوتبال رفته بودم ناگاه درحین بازی   بسختی زمین خوردم . فورا مرا به اورژانس بیمارستان محل بردند. در انجا  دکترپس از معاینه و مداوا به من گفت دیگه بچه دار نمی شوم و من  وقتی این حرف را شنیدم  ناگاه رنگ از رویم پرید و انگار دنیا روی سرم خراب شد، مدتها در خود فرورفتم وو دیگر بخود اجازه ندادم که  با  دختر خاله ام  مهتاب که عاشق و شیفته اش بودم عروسی کنم

 دلم نمی خواست که مهتاب من مادر نشود ولی عاشق بودم و ارزو داشتم هر طور شده  روی قرص ماهش را   ببینم و صدایی لطیفش را بشنوم . اصلا زندگی بدون او برایم غیر ممکن به نظر میرسید. هر لحظه بودن با او برایم دنیایی ارزش داشت.

مدتی را باغم و اندوه سپری کردم ولی ناگاه  فکری به خاطرم رسید.  به یکی از دوستان نزدیکم  شروین  که قصد ازدواج داشت پیشنهاد کردم که با اوعروسی کند.. این تنها راهی بود که باعث میشد بیشتر بتوانم او را ببینم. خوشبختانه   دوستم پذیرفت و بزودی مراسم عروسی در خانه ی  پدری عروس در غروب یک روز پائیزی برپا شد و من هم درین مراسم شرکت کردم.سفره ی عقد  

توسط مادر مهتاب روی پارچه ی بته جقه ای، بطرز زیبا و چشمگیری  چیده شده بود درروی سفره آینه و شعمدان نقره ، قرآن، نقل ونبات ، شیرینی، باقلوا، گل وووو قرار داشت. آخوند محل برای اجرای مراسم عقد با گفتن یا الله، یا الله وارد شد  و با این کلمه خانمها متوجه ورود او شدند و همه روسریهایشان را بسر کرده و خودشان را جمع و جور کردند. آخوند خطبه ی عقد را خواند . 100سکه طلا مهریه عروس بود و خانواده ی عروس کلی چک وچانه زده بودند تا داماد را متقاعد کنند که مهریه مهتاب  100 سکه باشد.مهتاب دفعه  سوم با اجازه ی پدرش بله گفت. مدعوین نقل و نبات سرعروس وداماد ریختند و هوراکشیدند. انگاه عروس و داماد باعسل دهان  همدیگر را شیرین کردند واقوام نزدیک بهشون هدایائی دادند.من یک سکه ی طلای بهار ازادی  به اوهدیه دادم و برایش ارزوی خوشبختی کردم . آنها سپس کیک سه طبقه ی عروسی را بریدندو مدعوین نوش جان کردند.عکاس هم مرتب اینور و انور میرفت تا از مراسم عکس بگیرد  و فیلمبرداری کند وصحنه ای را جا نیاندازد. پس از  آن عروس و داماد  و بهمراه انها مدعوین هم شروع به رقصیدن کردند. باباکرم، بندری ، کردی ، ترکی، عربی وغیره و مجلس حسابی گرم شد. در پایان عروس و داماد بخانه ی بخت رفتند. و من هم با یک سبد اندوه و تنهایی بخانه بازگشتم .

 چندین سال  گذشت و مهتاب پسری جذاب و مامانی  بدنیا اورد به اسم سام که اکنون هفت ساله است ولی  من و او هنوز عاشق یکدیگر هستیم و هرهفته  با اسکایپ  و مسنجر و گاهی هم تلفن کلی حرف  می زنیم و همدیگر را در کافی شاپ می بینیم. و گاهی هم در پارک باهم قرار میگذاریم. من سام  پسرش را در اغوش می کشم و بااو بازی میکنم واو از سرو کول من بالا میرود. او را قلقلک میدهم و از خنده ریسه میرود. گاهی اوقات  احساس میکنم که  سام پسر من است.

براستی که من و مهتاب با دیدار و صحبت با یکدیگر به ارامش  حقیقی میرسیم و اگر برای مدتی  همدیگر را نبینیم و با هم درد دل نکنیم به افسردگی مبتلا میشویم.

بارها با خود  با خود اندیشیده ام ایا بهتر نبود که کودکی بی پناه  را از یتیم خانه میگرفتیم و  به

فرزندی میپذیرفتیم؟ و در نتیجه عشق پرشور وشیرینمان  را و به همراه  آن کودکی  بی پناه را نجات میدادیم ؟

 و اکنون من ماندم و تمام  تنهایی هایم. تنهاترین تنها، تنهای همیشه عاشق

آری تنهای همیشه عاشق

و عاشق همیشه تنهاست

و عاشق همیشه تنهاست

نویسنده : شکوه

 

 

 

 

نوشته شده در 2012/5/21ساعت 3:18 توسط شکوه| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 نرخ ارز - قیمت خودرو - قالب وبلاگ