شعر،ادبیات و تاریخ ،شعرای نامدار ایران |
آه
چقدر دوست دارم
با سايه ام حرف بزنم
گوش میدهد حرفهایم را
می فهمد مرا
خوب میدانم
مرا بیگناه متهم نمی کند
زورمند نيست
و اسیر نمی سازدمرا
سایه ام حسود نیست
فضل نمی فروشد
وتحقیر نمی کند مرا
سایه ام افتخار آمیز نمی داند
آمیزش با زورمندان را
سایه ام تملق نمی گوبد
همانند سگان گرسنه
و دروغ نمی بافد
سایه ام بی صداست
همانند سکوت سحرگاهان
اما صد هزار ان سخن
درجای جای سینه نهان دارد
شکوه
تاریخ تولد
آه در مهمانی پر شکوه دنیا
چقدر زیباست
بی مرزی میان انسانها
چه اهمیتی دارد
تاریخ تولد!
و چه سحر انگیز است
عشق ورزیدن
منهای تاریخ تولد
تحول افکار و باورها
و تحول نگاه بسوی انسانها
انسانی که جوهر وجودش با تو یکیست
چه فرقی میکند
سالخورده یا جوان
انسانیست بسان تو
با خصلت های انسانی
مرواریدی غلتان
درون صدفی پنهان
و نیازمند دستان پر مهر ت
دستانت را از او دریغ مدار
شکوه
ای کودکان همه ی کشورها
دستان ستم دیده ی خود را بگشایید
بیافشانید تخم عشق را
و بیافرینید زندگی را
ای کودکان همه ی کشورها، از همه ی رنگها
در دلهای شماست کلید خوشبختی ها
در دستان شما خواهد بود
فردازمین ما
برای خروج از شبها
و آرزو برای دیدار روشنایی
درچشمان شماست که زنده است به زندگانی
بخشکانید اشکهایتان را
زمین بگذارید اسلحه را
و بسازید بهشت جاودان را
بیاندیشیم به گذشته ی اجدادمان
و به قول هایی که هرگز به ان وفا نکردند
حقیقت، دوست داشتن بدون مرز است
و هر روز بیشتر از دیروز
زیرا که خرد و پرمایگی را
یک آدرس بیش نیست: بهشت
شیر ین باش آه غم من
و خود را به من
نزدیکترو نزدیکتر ساز
مگذار قلبم، قدم بردارد
در لرزش های شک
در طوفان هویت
سحر انگیز باش آّه غم من
و بگذار تو را رام کنم
در حرم هنرم
خنده نور فشانی میکند
ونوازش میکند
گل سرخ مرا، هنر مرا
و برگ برگ میکند
گل سرخ مرا
هویت مرا
ترجمه ی اثری از دوست عزیز کاترین شاعر فرانسوی
اولین باری که تو را دیدم
آه
اولين باری كه تو را ديدم
دلم بشدت تپید
نگاهم در نگاهت پیچید
قلبم متوقف گردید
اولین باری که تو را
در آغوش کشیدم
گویی دلم فرو ریخت
و با اهنگ دلنواز صدایت
قلبم شعله کشید
آه
اولین باری بودکه چنین
عشق پرشکوهی رامی ازمودم
و آرزو داشتم
ترا برای همیشه داشته باشم
نمیدانم احساس تو چه بود
ولی روزی به من گفتی
تو را دوست ندارم!!!
اولین باری بود
که یک دریا گریستم
حتی تو فهمیدی
و به من گفتی
تنها یک دوستی بود
و چیزی عوض نشده
آتش دلم شعله کشیده بود
و تو انرا خاموش نمودی
با نگاهی به شعر من
دانستی
چقدر دوستت دارم
ترجمه ی شعری از که ون
در شهر باران میبارد
او در دلم میگرید
همانند باران در شهر
چیست این فرسودگی
که در قلبم فرو میریزد؟
آه صدای آرام باران
روی زمین و پشت بام!
برای قلبی که تنهاست
آه آواز باران
او میگرید بی دلیل
درین دل متنفر
ایا هیچ خیانتی؟
سوگواری بی دلیل
و این بدترین درد است
چون نمیدانم چرا
بدون عشق ، بدون تنفر
دلم اینقدر دردمند است
ترجمه ی اثری از ورلن
غربت
آنی که در کوچه ی غربت قدم میزند
تویی
منم
خوب نگاه کن
کسی جز انسان نیست
چه اهمیتی دارد زمان، مشابهت
لبخنددر پایان اشگ غریب
آسمانی ابری در عمق چشمان دارد
هیچ درخت کنده شده
سایه نمی گستراند
میوه نمی دهد
تنهایی حرفه نیست
و نه صبحانه روی سبزه زار
ذوق خود آرایی غربت
و تقاضای پناهگاه، تحقیر
زخمی بلعیده با ارزوی اینکه
روزی با حیرت
اینجا یا انجا
خوشبخت شد
ترجمه ی اثری از طاهر بن جولون
ما
بوسه اي شيرين
دلهايمان تپيد
صدايمان لرزيد
و اغاز عشقي پر شکوه
آرام آرام
گام بر ميداريم
بسوي افقي زیبا
تنها از آن من و تو
که ميبرد مارا
بهمراه نسيم
به لحظه های رويايي
ما امديم
براي با هم زیستن
اول تو و من
انگاه آنها
ادامه دهيم
اين راه بي انتها را
پوست لطيفت
حرکات ظريفت
بازوانت در اغوشم
خود را در تو
رها ميسازم
و گم میشود
در سکوت
رازها و نياز ها
ترجمه از فرانسه
قهو ه ای یا بور
گيسوانت قهوه اي يا بور
چشمانت سياه يا سبز
نميدانم، اما درخشش عميق چشمانت
را مي ستايم
و پريشاني آبشار گيسوانت را
شيرين یا تلخ
بي ريا يا با ريا
قلبت؟
نميدانم، اما من مديون طبيعتم
که قلبت را فرمانرواي من گردانيد
و بر من پيروز
وفا دار، بي وفا
چه فرقي مي کند؟
در واقع هميشه غیرت مرا محو ميسازد
زيبايي تو در گرو بزرگترين ارزوهايم است
ترجمه ی اثری از ورلن شاعر فرانسوی
الهام
شاعر
کوشش تو
تیره میسازد
اثرت را
بجای محصور ساختن خود
از آغاز روز
برای سرودن شعری
با قافیه ی مخملی
افتابی گردان زندگیت را
و بیشتر لبخند بزن
گلهای سپید یاس را تنفس کن
با پرندگان وحشی هم آواز شو
کودکیت را بیاد آور
با نوای طبل
ترس را خفه کن
و بذله گویی را زنده ساز
روی شاخ و برگ خاک
انجایی که روح میخشکد
روی درهای دلتنگی
شاعرمینویسد
در سایه ی شکست هایی که در سکوت میزیند
بین خنده و آرزو
کلمات، طعام نویسنده است
برای بیان خاطرات انبوهی که
عطراگین میسازد
روحش را
و شورانگیز
شعرش را
ترجمه ی شعری از پاتریسیا گونه
هر صدایی مرا به خود می اورد
برگی که بر زمین می افتد
صدای هم همه ی آب
آواز یک کبوتر
تمام صداهای جنگل
از هماهنگی کاملی بر خوردارند
صدای ضربان قلبم را می شنوم
که همآهنگ با طبیعت میزند
احساس ارامش می کنم
در جسم و در روحم
بر میگردم به خانه
در میان اتومبیلها
ترجمه ی اثری از پاتریسیا گونه
خداوندا
چیست این سد سر راه دو عاشق؟
مهریه ، جهیزیه
عروسی های چشم و همچشمی گرایانه
چه سود حاصل ز مهریه؟
که زن نیست کالا درین حیطه
مهر ورزیدن بیاموزیم
چراغ دل برافروزیم
گلها همه پژمردندزیر بار جهیزیه
و اکنون بدوزیم پیراهن سپید دانایی را
با گلهای صداقت و مهربانی
شکوفه های عشق و شادمانی
و برافرازیم پرچم برابری و یگانگی را
تاسر برارند برون گلهای زیبای جاودانی
در سبز بهاران زندگانی
شکوه
دستان زمین
نگاه کن
دیر زمانیست
من بسوی تو گام برمیدارم
من اسمت، صورتت،دستهایت را
از یاد برده ام
و دلهره برای ازادیت
در سکوت فریادها
دلم را در دهان دارم
با صدای برهنه
در فقدان قدم میزنم
اکنون دوباره من
و ارزوهای از هم گسیخته
گاهی اوقات
واژه ی نگرانی نقش یک پرنده ی دریایی را میکشد
اکنون من ان پرنده ی سپیدم
فریاد روی کویر
فریادی که بامن سخن میگوید
بدون واژه مینویسم
بدنم شعر می نگارد
من بدنیا میایم
شیر زمین را مینوشم
با عسل قرار ملاقات مینهم
خورشید را در دست دارم
صورتها و آسمان را میگشایم
علامتهایی روی دریا میگذارم
ایا تا کنون در سایه های کر زیسته ام؟
این ارتعاش و لرزش در هوا
این علفهای پژمرده
آیاآواز است؟
چه غیبتی
ایا من در حال دیدبانی هستم؟
نه، صورتت را نشان مده
صورتم را هم فراموش کن
باد در دلها پرسه میزند
به من نیرو بخش تا عبور کنم
از ساعتهای خاکستری سرنوشت مبهم و تار
نه ، نباید برگشت
همیشه غم شب های تنهایی
خاطرات دلتنگیست
و چیز ی نیست جز اندوه
نه دیروز
نه فردا
اما اکنون ، آری
ممکن،لبریزاز ناممکن و ناشناخته
با گامهای بلند گام بر داریم
و دستان فراخ
ما نمیدانیم راه روشنایی کجاست
آیا راهت را برای رسیدن به ما
در میان سایه ها جستجو میکنی؟
شب روی بام سایه میگسترد
از پنجره عبور میکند
سقف را میپوشاند
آه شب
پرده ها را فراموش کن
برای بیداری در صبحی تازه
دیگر نمی خواهم با خواب بجنگم
میخواهم شب هنگام
به جاده ی زیبای موزیک بپیوندم
تا تمامی زمین در من زنده شود
ترجمه از فرانسه
اثری از ماری بوتوري
احساس گم گشتگی
بهمراه هجوم سردرد
در ساحل نا امیدی
و قلبی در قفس
امروز، مزه ی بهبودی را
خواهم چشید
به روی آینه ی آینده
لبخند میزنم
به شادیها که از
هر سو مرا بسوی خود میخوانند
با شگفتی، جشن بازار
دوره گردان شهر را
کشف میکنم
همسایه های مهربان، گلهای میان چمنزاران
هوایی فرحبخش از دور
همانند حوری دریایی
چیزی را باز نمی شناسم
پنداری دنیا عوض شده
کبوترها جای خود را
به دو مرغ ماهی خوار داده اند
آن شعبده باز با قدرت کیست؟
بتن ها جای خود را
به سبزه زاران سپرده اند
افسوس که رویایی بیش نیست
باران شروع به باریدن کرده است
ترجمه از فرانسه
اثری از پاتریسیا گونو
بیوگرافی این شاعر در شعر قبلی وی بنام (شادی مفرد) نوشته شده
با احترام
شادی مفرد
بلبلیست در لباس نور
که آواز دل انگیزش
لبریز از شادیست
بالهای باد است
که غبار را میزداید
از دل لبریز از آرزوهای نارسم
برای ترسیم راهی
غرق در هوس های پر شور
همانجایی که میدرخشد
الماس جشمان آتش انگیزش
دسته گل تازه ی
اولین روز تابستان است
پیغمبر لذت، جادوگر غیور است
تا از عفت مغرورانه ی خود
چشم بپوشم
پروانه ی باغهای شاد است
که شبانگاه کنار پلکهایم میرقصد
باله ای ابتدایی بر شادیهای مفردمان
ترجمه از فرانسه اثری از پاتریسیا گونه
بیوگرافی
پاتریسیا گونه در حادثه ای در جاده جان خود را از دست داد.
افسوس که استعداد نویسندگی او از زمان مرگش کشف شد.وی هر کاری را شروع میکرد در ان موفق بود ولی خیلی زود از ان خسته میشد و همیشه بدنبال چیزهای تازه میگشت.
ولی نمیدانیم چرا از شرکت در کارگاههای شعر در انترنت خودداری میکرد.
نبوغ ادبی او جزو اسرار است. خوشبختانه شعر های ممتاز او را در دست داریم.
من او را خواب ديدم
و ما بخشيديم یکدگر را
نه خطایمان را
و نه عشقمان را
بلکه عقایدمان را
من او را خواب دیدم
ولی او مرا خواب ندید!
شکوه
وقتی صدايت را ميشنوم
از شادی بال و پر میگشایم
همانند کبوترها، پرستوها
صدایت را در نوای موسیقی میشنوم
چه سحر امیز و بی همتاست
صدایت زمان را میکشد
تا تنها بهار را بر جای گذارد
وقتی صدایت را میشنوم
انگار تو را دوباره دیده ام
بهمان زیبایی اولین بار
در لباس عروسی ابریشمینت
و در دستانت یکدسته گل
در جشمانت نورشادی و سرور
در افکارت شب و روز
آینده یی بدون گذشته
بالطافت و عشق
با صدایت
تو را در میان کودکان
کوچک و بزرگ میبینم
که در اطراف تو میرقصند
و آواز عشق میخوانند
و اواز شادی میخوانند
صدایت مرا میبرد
به اولین لحظات
انجا، دور از کنار این دریا
جایی که امواج نوازش میکردند
شن ها و ماسه ها را
جایی که موهای بلند سیاهت میدرحشید در میان اشعه ی خورشید
و در غروب با لمس بدن فرشته گونه ات
بر هم میخورد
مثل امواج این دریا
نگاهت مرا میبردبه اولین لحظات
لحظه ای که نگاههای ما بیکدیگر بوسه زدند
زمانی که دلهای ما بیکدیگر پیوستند
فراتر از ارزوهای ما
زمان ناگهان متوقف شد
برای محو گذشته ها
بنویسید روی کاغذ سپید
با عطشی عمیق
و باعشقی لطیف
کلماتم را که بدنبال تو میگشت
برای بیان سر اغاز داستا ن ما
بسختی میشود باور کرد
بسختی میشود خواند
صدایت مرا براه میبرد
مرا بنزد تو میبرد
در پناه باران و در پناه سرما
ترجمه از فرانسه
اثری از المستکبیل
دندان زیبا
دندان، با لبخندی شيرين
خود را می نماياند
همانند الماس مشرق زمین
دندانی که طبیعت
چه زیبا بهم پیوسته
دندان سپید همانند
برف و بلور
همانند عاج سپید
دندان خوش عطر
همانند صمغ معطر
دندانی که زیباییش سلطنتی است
دندانی که همانند مروارید
دهانی زیبا میافریند
دندانی که پنهان و نمایان میشود
زمانی که نمایان میشوی
ذره ای از وجود الهی هستی
اما زمانیکه پنهان میگردی
زیبایی رنگ میبازد
زیرا این افتخار تست
که همچون مرواریدی ناب بدرخشی
همچون سیارگان اسمان
و تابنده تر از ماه تابان
که در دنیا بی همتاست
و به زیبایی و کمال تست
از همان لحظات نخستین که تورا نگریستم
از شادی در پوست نمی گنجیدم
و اما
مواظب باش تو را نکشند
زیرا با کشیدن تو زیبایی را
در همه ی ابعادش خواهند کشید.
ترجمه از فرانسه
اثری از میشل دامبواز
زمان،
زمان مرگ پرنده ی گفتگوها
گلهای احساس و عاطفه هاست
چراغهای خطر چشمک میزنند
تبریک و تهنیت
با ایمیل
سوگواری و تسلیت
با ایمیل
ایا بلبلی به سراغ گلی خواهد رفت؟
آیا کسی صدای نجوای زوجهای عاشق را
در جهار دیواریها خواهد فهمید؟
آیا کسی بر بالین بیماری رنجور
تکیه خواهد زد؟
ایا همسایه ای با لبخندی شیرین وشورانگیز
به همسایه اش خواهد گفت
سلام، صبح بخیر؟
شکوه
شامگاه
شب دل انگیز
دوست مجرم
ره می گشاید
اسمان همانند شریک جرم
به تیرگی میگراید
و انسان با بی صبری
خودرا به لباس حیوانی درنده میاراید
ای شب دوست داشتنی
دوست داشتنی برای آنی که
بازوانش بدون دروغ می گوید
ما امروزکار کردیم
شب چه آرامش بزرگیست
برای روحی که از دردی جانکاه در عذاب است
برای دانشمندی که پیشانیش پر بار است
و کارگر خمیده ای که بسوی خوابگاهش رهسپار است
اما اهریمنان بیدارند
از میان نوری که باد به ارمغان می آورد
روسپیگری در کوچه ها نمایان است
و در همه جا پنهانی راه می گشاید
همچون لانه ها ی مورچگان
دشمن هم در دل شهر در حرکت است
همانند کرمی که پنهان می دارد
غذایش را از انسان
صدای صوت مطبخ ها از گوشه و کنار
بگوش میرسد
ارکسترها مینوازند
میزهای میزبان
با بازی های لذت بخش تزیین میشوند
و دزدان بیرحم بزودی آغاز میکنند
کارشان را
و میگشایند به آرامی درها را
و می ربایند صندوق هارا
برای چند روز آذوقه
و هدیه ای ازبرای معشوقه
تفکر کن ای روح من
و ببند گوشهایت را بروی این صداها
اکنون زمانیست که درد بیماران بی حداست
شب تاریک گلویشان را میفشارد
و سرنوشتشان پایان می پذیرد
مریضخانه ها لبریز است
از آه و درد عطراگینشان
آنها هرگزطعم شیرین کانونی گرم رانچشیدند
و هرگزهم فرصت زیستن نیافتند!
ترجمه از فرانسه اثری از بودلر
ELEVATION
Au dessus des étangs, au dessus des vallées
des montagnes, des bois, des nuages, des mers
Par delà le soleil, par dela des éthers
Par delà les confins des sphères étoilér
Mon sprit, tu te meus avec agilité
Tu sillonnes gaiment l'immensité profonde
Avec une indicible et mal volupté
Envole -toi bien loin de ces miasmes morbides
Va te purifier dans l'air supérieur
Et bois, comme une pure et divine liqueur,
Le feu clair qui remplit les espaces limpides.
Dérrière les ennuies et les vastes chagrins
Qui chargenet de leur poid l'existence brumeuse
Heureux celui qui peut d'une aile vigoureuse
S'élancer vers les champs luminaux et sereins
Celui dont les pensers, comme des alouettes
Vers les cieux le matin prennent un libre essor
Qui plane sur la vie, et comprends sans effort
Le langage des fleurs et des choses muettes
Baudlaire

ترجمه به فارسی توسط شکوه
ارتفاع
بالای برکه ها،بالای دره ها
کوهها ، جنگلها، دریاها ،ابرها
بالای خورشید
بالای مرزها، ستاره ها،
ای روح من با چابکی عبور کن
و همانند شناگری ماهر
که امواج را نمی فهمد
شادی کنان
عبورکن
از عظمتی عمیق
با لذتی وسیع
پرواز کن
بسیار دور از بخارهای بیمارگون
و خود را در هوایی زیبا زلال ساز
و بنوش همانند شرابی ناب و الهی
آتش روشنی را که میدرخشد
در فضاهای صاف و پاک
در ورای همه ی دردها و غمها
که سنگینی میکند
بر این وجود مه آلوده
خوشبخت آنیست که بتواند
با بالهایی قوی بسوی
دشتهای روشن و آرام پرواز کند
حوشبخت آنیست که افکارش مثل غزلاغ
صبح ها بطرف آسمانها
آزادانه پرواز کند
بالهایش را بروی زندگی بگستراند
و بفهمد زبان گلها و اشیای صامت را
Mon mari
Quand il n'était que mon amant
mon Dieu, comme il était charment
mais , depuis qu'il est mon mari, il est un peu moins gentil
Quand il n'était que mon amant, il avait des baisers troublants
De ces baisers pleins de passion,qui vous coupe tout , vous voyez ça
Aujourd'hui, si j'ose tenter le plus innocent des baisers , il s'essuie du revers de la main
"Tu m'a mis du rouge, "c'est malain
Ah, depuis qu'il est mon mari, il est un peu moins gentil
Quand il n'était que mon amant, pour m'appeler très tendrement
Il trouvait toujours quelque chose. iIl disait: "Mon pigeon rose, mon canard bleu
Oui, maintenant il a changé, c'est évident.Ni bleu, ni rose
Et mon prénom, je crois bien qu'il a oublié. quand il veut m'appeler, il fait : "He"
Ah, depuis qu'il est mon mari, il est un peu moins gentil
Quand il n'était que mon amant, mon Dieu qu'il était charment
Mais j'ai cru que ça allait durer, alors, je lai épousé
Si j'avais su évidemment... Mais , volià , on ne sait pas avant
Si je n'étais pas certaine que c'est bien lui,je ne le reconnaitreai plus aujourd'hui
J'aimerais retrouver toutes ces caresses et ces petits mots pleins de tendresse
Je les ai retrouvés!sans blague! Vraiment
Depuis hier, j'ai un amant

ترجمه به فارسی توسط شکوه
همسر
خدای من
او چه مهربون بود
انهنگام که معشوقم بود
ولی اکنون همسر منه
اکنون مهربونی چه کمرنگ شده
انهنگام که معشوقم بود
بوسه های آتشین داشت
بوسه های لبریز از کاسه های احساس
که نفس را در قفس سینه ام حبس میکرد
بوسه هایی که دستهایم را سست و لرزان میکرد
اکنون اگر بیگناه ترین بوسه را بر لبانش بنشانم
با پشت دست خشک میکنه
و می گه:
< منو قرمز کردی شیطون>
آه
از وقتی همسر منه
مهربونی چه کمرنگ شده
انهنگام که معشوقم بود
با نرمش منو صدا میزد
کبوتر صورتی من، مرغابی ابی من
ولی اکنون
نه صورتیم، نه آبیم
نامم هم دیگه تو صندوق خاطراتش نیست
و مرا <ا> صدا میکنه
خدای من انهنگام که معشوقم بود
چه مهربون بود
فکر میکردم
این مهربونی پایان نداره
باهاش پیوند بستم
ولی اگه میدونستم حتما.........
افسوس
از قبل نمیدونیم
اگه مطمئن نبودم که اون خودشه
امروز دیگه نمی شناختمش
دلم میخواد دوباره همه ی این نوازش ها و این لطافت هارا باز یابم.
و من انها را باز یافته ام! بدون شوخی !واقعا؟
از دیروز .....یک معشوق دارم!

کعبه در قلبهای آتشین شماست
سخن از سرپوش است
سخن از اعدام گل نیست
سخن از رنگ و ریا
رشوه و ربا نیست
ای رهگذران سرزمین آفتاب
کعبه در قلبهای آتشین شماست
بزدایید آینه ی قلبهایتان را
از زنگار تیرگی ها
تا بنگرید عکس رخ ماه را
در آینه ی جام دلها
شکوه

بهار است ، بهار است
دریغا
شکوفه ی بهار ما بیمار است
شکوفه ی بهار ما تب دار است
اینجا کسی در بند است
عاشقی گنه کار است
مادری
جدا ز فرزند است
صدایش را اسمان فهمیده
کودکی
درحسرت عروسکی گریان
آه نان سنگک هم گران
صد هزاران سکه در هر سوی چاه
دست ها سوی آسمان
دست ها سوی اسمان
شکوه

چرا دم فرو بندی؟
ای زن زیباو والاتبار
در دستان مشتاق تست
کلید طلایی هستی
ولی افسوس که در بندی
چرا دم فروبندی؟
تو میدانی
تو میتوانی
خشونت سزای تو نیست
بردگی روای تو نیست
تو مخلوق والای روی زمینی
همنشین خامش فرشتگانی
تو شکوه عشقی
حس سبز احساسی
گل عاطفه ای
ای کوه بلند صبر
چرا دم فرو بندی؟
شکوه
سخنرانی پروین اردلان در دفاع از حقوق زنان
دختر ایران
http://fr.youtube.com/watch?v=fEFA8FGH3LE
اولین زن نقال ایرانی
http://www.jadidmedia.com/images/stories/flash_multimedia/Gordtest/gordafarid_high.html
http://www.cpiran.org/tzan/index.htm
تالار گفتگو
http://www.forum.microrayaneh.com
َ A l'occ
زن
گيسوانت را tous les poèmes en français ici
beau concert, belle music
با آبشار نور
به سنجشي بديع برنشستند
آنگاه كه برق خنجر خورشيد
بر صخره هاي شانهات انگار
نه تداعي تابش هستي
- بل
غربت خون بود
با عيار باكرگي هات.
اما دريغ!
هيچكس
شاياي تو
- آنسان كه تو بودي-
لب بر سخن نبرد.
آوايت را
به زمزمهي نسيم،
بر گيسوان جنگل روياها
پيوندي از شكوفه و شبوي بر زدند
تا بوي آشناي تنت را
در ذهن مادرانهي هستي
تعبير كرده باشند.
اما دريغ!
هيچكس از تو
آنسان كه تو بودي،
آنسان كه تو هستي،
سخن نگفت
در برج عاج خلسه هاي شبانگاهي
و در معابد
تزويز،
خداي گونه،
ترا بسجده نشستند.
همراه سوره هاي ستايش،
و يادوارده ات را حتا
با نماد هزار رنگ هوس هاشان
در دمدماي مستي و
ميدانك حقير نگاه هاشان
بر پاي بر كشيدند
با فرشي از نسيه نشان بهشت دروغين،
اما دريغ و درد!
هيچكس از تو
كه نيمهي غرور جهاني
لب بر سخن نبرد.
آري كسي نگفت،
كه تو نيز
ارمغان و اسير زمانهاي!
و وارث نيمهاي از هستي
نيمهاي از مستي
و نيمهاي از پستي...
از مرده ريك رنج و نوازش ها!
کنسرت زیبای مستان در نیاوران

وقتی انسانها با عشق زندگی کنند
زمانیکه بشر شراب هستی بخش عشق را بنوشد
بینوایی بی معنا خواهد شد
وسر اغاز روزهای زیبا
اما
ما پرواز خواهیم کرد
زمانیکه بشر شراب هستی بخش عشق را بنوشد
صلح زمین را بوسه خواهدزد
سربازان نوازندگان گیتار خواهند شد
اما
ما پرواز خواهیم کرد
و از درخت بزرگ و پهناور زندگی
سهم ناچیزی خواهیم داشت
زمانیکه بشر شراب عشق را بنوشد
بینوایی بی معنا میشود
و اغاز روزهای زیبا
ترجمه از فرانسه توسط شکوه / اثری از Raymond Levesque
مشروطه و موزیک

ویدئو ی شعری زیبا از زری اصفهانی همراه باسه تار
http://uk.youtube.com/watch?v=7cn_bo8VBc

درها را برویم بگشا
درها را برويم بگشا
از من مپرس
ازکدامین شهر و دیارم
افریقائیم یا آمریکائیم
آسیائیم یا اروپائیم
از من مپرس
از کدامین نژاد و کدامین مذهبم
مسلمانم،مسیحیم،
یهودیم یا زردشتیم
چون روز سپیدم
یا چون شب سیاهم
من انسانم
و انسانم آرزوست
درها رابگشا
تابی نهایت ها و بی نهایت ها
زتدگی زیبا و پر معناست
انهنگام که دوست داری
و دوستت دارند
شکوه
زندگی دشمن شما نیست اما طرز فکرتان می تواند دشمن شما باشد (ریچارد کارسون)
چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره اگه من يكي از دوست هاي خوبت هستم، اين رو برام سند كن!
اخلاق از نگاه مولانا
http://www.aftab.ir/articles/religion/moral/c7c1203180298p1.php
اساس تفکر عرفانی
http://www.afghanpoetry.com/wahdat.html

آزادی
خورشيد را در گودی دستانت بگیر
کمی خورشید
و به دورها و دورها سفر کن
بسوی نوازش نسیم
بسوی رویاهای شیرین
بسوی همین لحظه،همین ثانیه
راههاییست که نمی شناسی
خیلی خیلی هواییست
هرگز افسوس مخور
برای انچیزی که دیگر
در دستان پر بارت نیست
نگاه کن ،نگاه کن
انجا افق میدرخشد
دورتر، همیشه دورتر برو
درحالیکه آوازی زیبا را
زیر لب زمزمه میکنی
دنیا متعلق به آنهایست که
دستانی تهی دارند.
ترجمه از فرانسه نوسط شکوه / اثری از موریس کارم
ویدئو(ایران)
http://www.youtube.com/watch?v=JfkT7MCtP-0&feature=related
خلیج فارس
http://www.youtube.com/watch?v=LPSaKmUaeEE&mode=related&search
خیام خوانی
http://www.youtube.com/watch?v=DO5mAsHzR94
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|