گلهای رنگارنگ
شعر،ادبیات و تاریخ ،شعرای نامدار ایران
به عشق تو به عشق تو شعله شدم سوختم و زنده شدم به مهر تو ماه شدم به شوق تو بال شدم عاشق پرواز شدم مرغ خوش آواز شدم شهره ی افاق شدم مست و خطا کارشدم مست وخطا کار شدم شکوه ژانویه 2012 راز گل ای گل سحرامیز و راز افراز وه که چه مینا و با معنایی تو پیام تمام عاشقان دینایی زینت روح و روانی دلها با تو بهم می امیزند بی تو میمیرند نفسها با عطر تو مست عاشقان مجنون چهره ات همچون ماه دستهایت سبز دیدارت زیارتی والا فراموشی دنیا عشق وصفا دریغا عمر تو بس کوتاه همچون نسیم سحرگاه اما پربار اما پربار..... باغ زندگی توی باغ زندگی گل با گل نمیمونه
من و دختر خاله ا م مهتاب همسایه دیوار به دیوار بودیم افتاب که غروب میکرد درحیاط خانه قایم موشک و خانه بازی و گاهی یه قل دو قل بازی میکردیم روزهای جمعه وقتی خورشید طلوع میکرد به پشت بام میرفتیم و بادبادک بازی میکردیم اما در روزهای ابری و بارانی به زیر زمین خانه میرفتیم و در انجا با ترس و لرزهمدیگر را در آغوش میگرفتیم و میبوسیدیم و بعد هم باهم ورق بازی میکردیم. بعضی اوقات هم در کوچه با بچه های محل فوتبال بازی میکردم. مهتاب تماشاچی بازی بود اوخیلی فوتبال را دوست داشت ولی اجازه نداشت بازی کند. هروقت گل میزدم برایم دست میزد و هورا میکشید .کم کم دراین بازی مهارت یافتم و به ان علاقه مند شدم بطوریکه بعدها به عضویت تیم فوتبال در امدم. در یک بعد از ظهر زیبا و افتابی بهاری که برای مسابقه ی فوتبال رفته بودم ناگاه درحین بازی بسختی زمین خوردم . فورا مرا به اورژانس بیمارستان محل بردند. در انجا دکترپس از معاینه و مداوا به من گفت دیگه بچه دار نمی شوم و من وقتی این حرف را شنیدم ناگاه رنگ از رویم پرید و انگار دنیا روی سرم خراب شد، مدتها در خود فرورفتم وو دیگر بخود اجازه ندادم که با دختر خاله ام مهتاب که عاشق و شیفته اش بودم عروسی کنم دلم نمی خواست که مهتاب من مادر نشود ولی عاشق بودم و ارزو داشتم هر طور شده روی قرص ماهش را ببینم و صدایی لطیفش را بشنوم . اصلا زندگی بدون او برایم غیر ممکن به نظر میرسید. هر لحظه بودن با او برایم دنیایی ارزش داشت. مدتی را باغم و اندوه سپری کردم ولی ناگاه فکری به خاطرم رسید. به یکی از دوستان نزدیکم شروین که قصد ازدواج داشت پیشنهاد کردم که با اوعروسی کند.. این تنها راهی بود که باعث میشد بیشتر بتوانم او را ببینم. خوشبختانه دوستم پذیرفت و بزودی مراسم عروسی در خانه ی پدری عروس در غروب یک روز پائیزی برپا شد و من هم درین مراسم شرکت کردم.سفره ی عقد توسط مادر مهتاب روی پارچه ی بته جقه ای، بطرز زیبا و چشمگیری چیده شده بود درروی سفره آینه و شعمدان نقره ، قرآن، نقل ونبات ، شیرینی، باقلوا، گل وووو قرار داشت. آخوند محل برای اجرای مراسم عقد با گفتن یا الله، یا الله وارد شد و با این کلمه خانمها متوجه ورود او شدند و همه روسریهایشان را بسر کرده و خودشان را جمع و جور کردند. آخوند خطبه ی عقد را خواند . 100سکه طلا مهریه عروس بود و خانواده ی عروس کلی چک وچانه زده بودند تا داماد را متقاعد کنند که مهریه مهتاب 100 سکه باشد.مهتاب دفعه سوم با اجازه ی پدرش بله گفت. مدعوین نقل و نبات سرعروس وداماد ریختند و هوراکشیدند. انگاه عروس و داماد باعسل دهان همدیگر را شیرین کردند واقوام نزدیک بهشون هدایائی دادند.من یک سکه ی طلای بهار ازادی به اوهدیه دادم و برایش ارزوی خوشبختی کردم . آنها سپس کیک سه طبقه ی عروسی را بریدندو مدعوین نوش جان کردند.عکاس هم مرتب اینور و انور میرفت تا از مراسم عکس بگیرد و فیلمبرداری کند وصحنه ای را جا نیاندازد. پس از آن عروس و داماد و بهمراه انها مدعوین هم شروع به رقصیدن کردند. باباکرم، بندری ، کردی ، ترکی، عربی وغیره و مجلس حسابی گرم شد. در پایان عروس و داماد بخانه ی بخت رفتند. و من هم با یک سبد اندوه و تنهایی بخانه بازگشتم . چندین سال گذشت و مهتاب پسری جذاب و مامانی بدنیا اورد به اسم سام که اکنون هفت ساله است ولی من و او هنوز عاشق یکدیگر هستیم و هرهفته با اسکایپ و مسنجر و گاهی هم تلفن کلی حرف می زنیم و همدیگر را در کافی شاپ می بینیم. و گاهی هم در پارک باهم قرار میگذاریم. من سام پسرش را در اغوش می کشم و بااو بازی میکنم واو از سرو کول من بالا میرود. او را قلقلک میدهم و از خنده ریسه میرود. گاهی اوقات احساس میکنم که سام پسر من است. براستی که من و مهتاب با دیدار و صحبت با یکدیگر به ارامش حقیقی میرسیم و اگر برای مدتی همدیگر را نبینیم و با هم درد دل نکنیم به افسردگی مبتلا میشویم. بارها با خود با خود اندیشیده ام ایا بهتر نبود که کودکی بی پناه را از یتیم خانه میگرفتیم و به فرزندی میپذیرفتیم؟ و در نتیجه عشق پرشور وشیرینمان را و به همراه آن کودکی بی پناه را نجات میدادیم ؟ و اکنون من ماندم و تمام تنهایی هایم. تنهاترین تنها، تنهای همیشه عاشق آری تنهای همیشه عاشق و عاشق همیشه تنهاست و عاشق همیشه تنهاست نویسنده : شکوه دریا به من ندا داد دیوار را رها کنم خیابان دختران خورشید را بپیمایم تا هستی را با همه ی شکوهش به تماشا نشینم سکوت را ابستن شدم دختران شعر و ترانه بدنیا امدند آرامش و آفرینشت شیرین در سن 13 سالگی در یکی از شهرهای مرکزی ایران با مردی بنام جلال که سی سال سن دارد ازدواج می کند . بعد از چند سال زندگی مشترک می فهمد که شوهرش صاحب بچه نمی شود. شیرین سخت مغشوش و نگران شده و در نتیجه برای خلاصی از شوهرش مهریه ی خود را تمام و کمال به او می بخشد و طلاق می گیرد. او برای یافتن شوهر به دست و پا افتاده و بالاخره به منیر خانم دلال مراجعه می کند . منیره خانم که دست یلدایی در این امر دارد مردی 45 ساله، خوش قیافه و قوی هیکل و بلند قد بنام علی را به او معرفی می کند و قرار می گذارد که هردوی آنها به ابتدای بازار بیایند و اگر علی شیرین را پسند کرد با هم عروسی کنند. شیرین از خوشحالی در پوست نمی گنجد ، سرمه به چشمانش می کشد، و سرخاب بگونه های بیرنگش میمالد ، چادر کرب گلداری را که مادرش از مکه برایش سوغات اورده و تبرک دارد بسر می کند رویش را میگیرد و با شتاب راهی بازار میشود. دم غروب است و باد خنکی میوزد . علی در حالیکه کت و شلوار سرمه ای خوشرنگی پوشیده و سرش را اصلاح کرده به ابتدای بازا ر میرسد. با نشانی هایی که منیر خانم به او داده شیرین را شناسایی می کند. نگاهی به مچ پای او می اندازد مچ پای او را می پسندد و موافقت می کند که با او عروسی کند. مراسم عقد و عروسی در یک بعداز ظهر گرم وافتابی در منزل عروس برگزار میشود . بتول خانم که از اقوام نزدیک شیرین است بالای سر او قند می سابد و ناهید خانم خواهرش، پارچه ای را با سوزن و نخ می دوزد و مدعوین هلهله می کنند و قیه میزنند. همسایه ها برای دیدن مراسم عروسی در بالای پشت بام از سرو کول همدیگر بالا میروند. چند روز میگذرد شیرین و علی زندگی آرامی را در کنار یکدیگر در یکی از محله های قدیمی شهر اغاز می کنند. اما بعد از گذشت یکی دو سال شیرین می فهمد که اینبار اوست که باردار نمی شود.کلی نذر و نیاز کرده و دست بدامان امام رضا میشود ولی تلاش های او بی ثمر است . شوهرش پیشنهاد می کند که برای داشتن فرزند زنی را صیغه کند. شیرین رنگ از رویش میپرد و انگار دنیا روی سرش خراب میشود. با توصیه ی یکی از اقوامش تصمیم میگیرد برای مداوا به تهران نزد دکتر صالح برود و بلاخره بعد از چندین بار رفت و امد بین شهرستان زادگاهش و تهران و معالجات مداوم باردارشده و به ارزوی دیرینه اش میرسد. شیرین به فاصله ی هر دو سال یکبار دختری تر گل و ورگل بدنیا می اورد و صاحب سه دختر میشود. اما شیرین هم مثل بیشتر خانواده ها دلش پسر می خواهد و برای داشتن فرزند پسر روز شماری می کند. روزی یکی از دوستانش به او می گوید اگر به فاصله ی هر چهار سال یکبار حامله شود پسر بدنیا خواهد اورد و او هم همین کار را می کند و اینبار بعد از گذشت چهار سال حامله میشود اما دست برقضا ایندفعه هم دختر بدنیا می اورد.شوهرش سعی می کند او را دلداری بدهد ولی او همچنان نگران و اشفته خاطر است. بعد از گذشت ده سال شیرین شوهرش را که مبتلا به بیماری نا علاجی شده از دست میدهد . از آن به بعد دیگر هرگز شوهر اختیار نمی کند و برای گذران زندگی خود و فرزندانش مجبور است بنگاه بار بری شوهرش را به میرزا محمود یکی ازکارمندان بنگاه کرایه بدهد زیرا خودش بدلیل زن بودن مجاز نیست که چنین مسولیتی راقبول کند. پسر هم ندارد که مسولیت بنگاه را در اینده ای نزدیک بعهده بگیرد. شیرین چهار دخترش را به تنهایی و با رنج و مشقت و دشواری بسیار بزرگ کرده و به ثمر میرساند . در واقع زندگی و جوانی خویش را وقف اسایش انها می سازد. دخترانش بقدری برایش عزیز بودند که گاهی اوقات بعضی ها می گفتند : انگار که اسمون سوراخ شده و این چهار دختر از اونجا پایین افتاده اند. سه دخترش فاطمه، اعظم و زهرا در سنین 14 و 16 و 17 سالگی ازدواج می کنند و بعد از مدتی ادامه ی تحصیل میدهند. دختر چهارمی، صدیقه بعد از پایان تحصیلات متوسطه بلافاصله وارد دانشگاه شده تحصیلات عالی خود را به اتمام میرساند ودر حین تحصیل ازدواج می کند و تشکلیل خانواده میدهد. وی هم اکنون شاعر ، مترجم، نویسنده و یکی از فعالان حقوق زن است. ای خاک عزیز ایا میدانی کدامین فرشتگان زمینی را در آغوش خود پذیرا گشته ای؟ انسانهایی هوریایی باینان تاریخ وتمدن حافظین حقوق انسانی خالقین نورو روشنایی مسیر سبز اگاهی و بیداری پرچمداران راه سرخ ازادی خرد و دانایی افرینندگان شورو شادی پیامبران صبح سپید صلح و اشتی کاش میشد روزی سر برون ارند ودنیای سبزی را از نو بسازند و دنیای سبزی را از نو بسازند سبز سبز تا بینهایت .......
هر گلی کوله باری بدوش داره و میرونه
سر راهش گلا رو می چینه
و زیر قدماش میسوزونه
سرراهش گلا رو می چینه
و زیر قدماش می سوزونه
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


مراسم تقدير از شکوهه عمراني شاعر در انجمن سويس براي مشاهده فيلم لينک زير را کليک کنيد

